بافه‌های رنج

محسن توحیدیان می‌نویسد.

- با کلیک روی برگه‌ها، کتاب ورق می‌خورد.
- بیش‌تر نقاشی‌ها را از آثار «امیل نولده» برداشته‌ام.




بافه‌ی یکم

از لامپ آشپزخانه اشک می‌چکد. اگر درست‌تر بگویم، لامپ آشپزخانه گریه می‌کند. لامپ، یا کسی که آن بالاست، پشت بافه‌های رنج، و به تداعیِ اندوهی که خاصِ شب‌های آبان است، اشک می‌ریزد. فقط در چنین مملکتی لامپ‌ها هم می‌گریند یا کسی در دالان‌های فراز آسمان، حباب حقیر لامپ آشپزخانه‌ی ما را برای گریستن انتخاب می‌کند. دهان باز کردیم تا نشتی کهکشان بر زبان‌مان بریزد. چه برف‌های نباریده، چه بلورهای منظمی است اشک. چه اندوهی است در شب‌های آبان هنگامی که چراغی در تاریکی می‌گرید. اندروا، کشیده از جریانات الکتریکی دریاها، اشک میلیون‌ها ماهی بر زبانش. می‌گرید دریاهای بالا را که قدیسان و شعبده‌گان بر آن می‌رانند با کشتی‌هایی همه از گوگرد و برف و آن‌چه از پرتابه‌ی دکل‌هاشان به پایین می‌چکد، شوریِ مکافات و رنج است...

بافه‌ی دوم

زهرا، زمانی که من یک‌ساله بوده‌ام و در حال بالیدن در گلدانِ کوچکم، کتاب «شهر شب و شهر صبح» نیما را به کسی که او را «بسی عزیز می‌داشته» تقدیم کرده است. حالا باید زنی پنجاه و چند یا شصت‌ساله باشد. کتاب از زهرا به آن عزیز و از او به من، از گذشته به اکنون و از اکنونی فرسوده به آینده‌ای رو به زوال رسیده است. زهرا در زمان‌های استمراری خودش بی‌آن‌که از حضور خودش در زمان‌های دیگر باخبر و مطمئن باشد، دانشجویی است در اصفهان و میان روزمرگیِ اخبار جنگ و جیره‌بندیِ زندگی به کسی دل باخته است. حالا او و آن عزیز لبه‌ی لخت کلمه‌ای در کتابی کهنه‌اند و دست در دست هم اضلاع زمان را شکسته‌اند. شاید هرکدام آن‌ها در زمانی دور از دستبردِ ملال نرد عشق باخته‌اند و شاید کسی آن‌ها را در زمان‌های بین ستاره‌ای‌شان مغلوب کرده باشد. آدمیزاد شکست‌خورده‌ی زمان‌های ماضی است. چون کرمی دراز از پشیمانی، سرگرم خزیدن به گذشته است و محکوم است به کاویدنِ خود. به او از بافه‌های کهکشانی مهلتی داده‌اند که کوتاه و بی‌پایان است. به اندازه‌ی نفسی کوتاه و ناگهانی است اما چون آن فرصت را در دایره‌ای بدون امکانِ خروج تعبیه کرده‌اند، بی‌پایان و استمراری است. هرکدام از ما یکی از اضلاع دایره‌ایم. اضلاعی که دست به دست هم داده‌اند تا یک بی‌ضلعیِ ممتد و ناگوار بسازند. از مربع یا مثلث می‌توان با شکستن یکی از اضلاع گریخت اما از دایره، هرگز. دایره شکلی است که ضلع را انکار می‌کند و ماهیت آن، ملال و سرگردانی است. زهرا امضایی ساده بر پوست زمان است و آن عزیز، تنی که تن به تجرید داده است. گذاشته است تا بر او نشانی بگذارند و او را با تاریخی ساده داغ کنند.

بافه‌ی سوم

هر قرار عاشقانه‌ای تن‌شستن است در چشمه‌ی انتزاع. در قراری که می‌گذارند، زمان و مکان را به عنوان دو پایگاهِ بروز می‌گیرند اما هر دو عنصر در تجرید محض به هم می‌پیچند. عشق از آن رو لمس‌ناپذیر باقی می‌ماند که در پیوند دو انتزاع اتفاق می‌افتد. عشاق زمان‌هایی را برای دیدار نشانه می‌گذارند که انعکاس گذرای آن‌ها در جامه‌ی خط و شماره روی تقویم‌ها و نمایشگرها افتاده است و از زمانِ در گذر نشانی نیست. نمی‌توان با کالبدی هرقدر سوزان از عشق در زمان ماضی قدم نهاد و پرتو ستاره بر مکانی می‌تابد که پیش از این فرو ریخته است. معشوقه می‌‌تواند با مسلسلی پرخشاب به دیدار عاشقانه بیاید. می‌تواند کلاهخودی به سر داشته باشد از جنگ‌های صلیبی. عاشق بی‌قرار می‌تواند سوار بر کمر دلفینی و با شکستن پنجره‌ها به قرار عاشقانه گام بگذارد. آن دو می‌توانند چون فرشتگانی دیدار کنند که اندروا مانده‌اند بر مزار قدیسان. وجود چندان خیال‌گونه است که تنها می‌توان آن را در زمان مطلق شناسایی کرد. هر قرارِ دیداری خروج از گرانشِ هیچ است. عشاق دیوارهای واقعیت را با تعیین قراری عاشقانه ویران می‌کنند و از این رو آنان جنگجویانِ شکست‌پذیرِ زمانِ ابدی‌اند. عشاق در هر دیدار به انتزاعِ دلپذیر جهان مردگان در می‌آیند. آفتابی که بر پوست آن‌ها می‌نشیند، آفتاب مطلق است. لامسه و گردبادهای دوار، مطلق‌اند. ملافه‌ها، آینه‌ها و بوسه‌ها مطلق‌اند و هنگامی که بدرود می‌گویند، به زنجیرهای قاعده باز می‌گردند.

بافه‌ی چهارم

دل به بادی سپرده‌ام که بر مزارع ویران می‌گذرد. زیستن بر سیلاب ذهن چنین است. خانه‌ای را به دوش می‌کشم که ملاط کاغذها و کلمه‌هاست. از دشت‌های آزاد محروم مانده‌ام. گل هرزی بر زبان جویبار می‌خشکد. زیستنِ جانور چنین است. پرتو ستاره شانه‌ام را نشان می‌گذارد. دوستانِ اندک، خمیرِ اندوه، اشکی که لیوان‌ها را پر می‌کند. زیستن در شهرِ زندگان چنین است. نه نفرین و نه آفرین، چنین مغاک تابنده‌ای سزاوار بدرود است و بس.




بافه‌ی پنجم

به راهنمایی یکی از رفقا با چیزی به اسم «طحال» آشنا شدم. فهمیدم حتا خودم هم یکی دارم. حالا جایش را هم بلدم. یک جایی است سمت چپ دل و روده‌، زیر قلب. اندازه‌ی مشت آدم. شاید شما هم داشته باشید. یک‌جورهایی یک عضو بی‌معنی حساب می‌شود. وقتی سر و کله‌اش پیدا شده دیده‌اند خوب نیست ردش کنند. یک کار کم‌اهمیت داده‌اند دستش. تصفیه‌ی خون. رهبر سیستم ایمنی. از همین اسم‌های گنده و توخالی که به آدم‌ها می‌دهند. دکتر، استاد، کارشناس مسائل. یک چیزی است مثل مجمع تشخیص مصلحت نظام یا دولت اما در حقیقت سند گوشتی و محکمی است که نشان می‌دهد آفرینش و خلقتی در کار نیست و همه‌اش کشک است. همین‌جوری که خود به‌خود پیدا شده‌ایم، پا به پای زمان عوض می‌شویم تا یک روزی هم نسل‌مان منقرض بشود. اسم این عوض‌شدن را گذاشته‌ایم تکامل و حتا یک مشت دانشمند علاف در این باره پژوهش هم کرده‌اند. مثلن نشسته‌اند به طحال و علت وجودی‌اش فکر کرده‌اند و کتاب نوشته‌اند. بعضی‌ هم به‌خاطر علاقه‌ی شدید، دکترای تخصصی طحال‌شناسی گرفته‌اند. زکی. یک مشت گوشت و چربی این‌ حرف‌ها را ندارد. کتاب‌ نوشته‌اند درباره‌ی رفلاکس روده به مری یا برعکس. سمینارها می‌دهند درباره‌ی واکنش‌های عصبی بصل‌النخاع و کلی دانشجوی دیوانه را آموزش داده‌اند تا به‌طور جدی به پروستات یا این‌جور چیزها فکر کنند. این دیوانگی است. موش‌ها و شانپانزه‌ها از دست این خل و چل‌ها شب و روز ندارند. نتیجه‌ی آزمایش‌های شیمیایی و جنون‌آمیزشان را به این زبان‌بسته‌ها تزریق می‌کنند تا از نسل بشر در برابر نابودی محافظت کنند. موش‌ها و عنترها را چیزخور می‌کنند تا این موجود خودخواه و زبان‌نفهم یکی دو روز بیش‌تر عمر کند و زمین و زمان را پر از موج و دود و دروغ کند.

بافه‌ی ششم

کابیریا وقتی بر لبه‌ی پرتگاه در کنار معشوقش ایستاده، به امواج آرام دریا که زیر آفتاب می‌درخشد نگاه می‌کند و می‌گوید: «مثل این‌که در جهان عدالتی وجود دارد...» نگاهش پر از اشتیاق دست‌ساییدن به خوشبختی است. خوشبختی تنها به‌اندازه‌ی یک تکان کوچک با او فاصله دارد و حالا او می‌تواند دیگر زنی روسپی، تنها و سرگشته نباشد. کافی است دستش را دراز کند و آن را از شاخه‌های لرزان سرنوشتش بچیند. مثل گل‌هایی که دلبرکان در گلستان می‌چینند. اما میزانسن رو به تباهی دارد. عینک آفتابی مرد که چشم‌های توطئه‌گرش را مخفی می‌کند، عرق پیشانی، چشم‌های ترسان و مخوفش، درخت‌های پشت سرش که مبهم و اسرارآمیزند و فضای تهی و بی‌اعتماد پشت سر کابیریا که آسمان و دریاست و خوشبختی اگر هست، در همان فضای دور از دست، اندروا و رونده است... عدالتی در ساز و کار جهان نیست کابیریا. تو محکومی که یک روسپی تنها و آواره باشی. در این نمایش دیوانه‌وار، در این کمیتراژیک روده‌دارز، نقش‌های درجه‌ی یک را برداشته‌اند. دم‌کلفت‌ها، باکلاس‌ها، دریده‌ها و قشنگ‌ها همه‌ی نقاب‌ها را مال خود کرده‌اند و تو باید یک روسپی کوچک و تنها بمانی.

بافه‌ی هفتم

معلم کلاس اولم را در قصابی دیدم. او کسی بود که الفبا یادم داد و در اولین روز مدرسه به گمان این‌که من پوست پفک را پشت پنجره انداخته‌ام، یکی توی گوشم زد. آن روز هرچه کردم نتوانستم به او بگویم کار من نبوده. سرم را پایین انداختم و دستم را روی گوشم گذاشتم. در این سال‌ها شب‌های زیادی را با خیال آن لحظه خوابیده‌ام. وقتی می‌آمد بالا سرم و می‌پرسید کدام گوساله‌ای آشغالش را آن‌جا انداخته و گوشم را با دو انگشتش می‌گرفت، همین که کشیده را می‌زد، می‌رفتم توی شکمش. می‌کشاندمش به آن دادگاه بزرگ که چراغ‌های بلند پیه‌سوز و قاضیان درمانده، گرسنه و بی‌رحم دارد. می‌دادم میخ مدادی را در پیشانی‌اش تف کنند. می‌خواستم او را بر پیشگاه الفبا مجازات کنند و در کفش‌هایش سین و شین و طا بریزند. به آن‌ها می‌گفتم که این شغال بی‌مسئولیت مرا در برابر بادها منزوی کرده است و باید چنگک لامی را به گردنش بیندازید. اسمش آقای امینی بود. صورت گرد، ته‌ریش بور، موهای وز به همان رنگ و یک خال گوشتی زیر چشم راستش. این قیافه‌ی کسی بود که می‌خواستم دست به ترکیبش ببرم. گوشش را بپیچانم و به او بگویم الدنگ، من اصلن پفک نداشتم که بخواهم پوستش را آن‌جا بیندازم. مردک همان‌جور مانده بود. کمی لاغرتر، اما چشم‌ها همان چشم‌های شکاک. عینکی شده بود و می‌دانستم صدایش هنوز همان صدای نارنجی و‌ زهردار است. گفتم مرا یادتان هست؟ گفت بله. تو کلاس اول ب بودی. دبستان فتوحی. اسمت هم فلانی است. رو کرد به قصاب گفت این آقا بیست و نه سال پیش شاگردم بوده. قصاب خندید و محض تعارف درباره‌ی حافظه‌ی آقای امینی چیزی گفت. وقتش بود. باید از او‌ می‌پرسیدم آن کشیده‌ی افسری روز اول مدرسه را هم یادت هست؟ وقتی از در کلاس تو آمدی و خواستی همان اول کار به بچه‌ها درس نظافت بدهی؟ داشت جواب تعارفات قصاب را می‌داد. رو کرد به من. به دلم افتاد که ناگهان یادش آمده و می‌خواهد چیزی بگوید. گفت: برای خودتان مردی شده‌اید اما این قیافه و این موها در شأن شما نیست. به او‌ و قصاب نگاه‌ کردم. قصاب بور شد و سرش را پایین انداخت. نمی‌دانستم چه بگویم. دوستی با من بود. گفتم از من و آن نسناس یک عکس یادگاری بگیرد.

بافه‌ی هشتم

سربازانی که در آشویتس و اردوگاه‌های دیگر محکوم به تیرباران زندانیان بودند، از کشتار بی‌رحمانه‌ی انسان‌ها آسیب می‌دیدند. بسیاری از آنان دیوانه می‌شدند یا به زندگی خود پایان می‌دادند. شلیک‌کردن روزانه به زنان، کودکان و مردان ناامیدی که در بی‌پناهی مطلق در برابر آن‌ها می‌ایستادند، تماشای به خون غلتیدن و جان‌کندن‌شان‌ سربازها را از درون تهی می‌کرد. بی‌خوابی شبانه، رد داغ چشم‌های قربانیان روی پیشانی وقتی ساعت خاموشی اعلام می‌شد و دیدن دوباره‌ی آن چشم‌ها از نزدیک‌ترین فاصله به روح، وقتی پلک‌های‌شان را می‌بستند و زیر سنگینی تحمل‌ناپذیر پتو پنهان می‌شدند... ایده‌ی اتاق‌ گاز و کوره‌های مرده‌سوزی از همین‌جا پیدا شد و برای این‌که سربازها را تا می‌شد از آسیب روانی دور نگه دارند، وظیفه‌ی هدایت دسته‌های بزرگ زندانیان به اتاق‌های گاز و انتقال اجساد به کوره‌ها را هم به خود یهودیان سپردند. یکی از این یهودیان، مارسل نجاری اهل یونان است که یادداشت‌هایش از دوزخ آشویتس چند سال پیش پیدا شد و اطلاعات دقیقی از شمار قربانیان و وضعیت عمومی اردوگاه با خود داشت. او به همراه دسته‌ای دیگر از یهودیان، زندانیان را به اتاق‌های گاز می‌بردند. زندانیان به گمان این‌که به حمام آمده‌اند، برهنه می‌شدند. درها بسته و دریچه‌های گاز سیکلون باز می‌شد. نیم ساعت دیگر کار تمام بود. جنازه‌ها را بازرسی می‌کردند. دندان‌های طلا را از دهان‌شان می‌کندند. موی زن‌ها را می‌بریدند. چیزهای قیمتی را از لباس‌های‌شان برمی‌داشتند و بعد آن‌ها را در کوره‌های مرده‌سوزی می‌انداختند.

بافه‌ی نهم

شبی که برق کوچه رفته بود از دیوار خانه‌اش بالا رفتند. سرش را گوش تا گوش بریدند و در گلخانه کنار گلدان‌های شمعدانی گذاشتند. مثل سایه آمدند و مثل سایه هم رفتند. چیزی جا نگذاشتند. به پول‌هایش و ساعت مچی‌اش دست نزدند. خانه را به هم نریختند. در کمال ادب کفش‌های‌شان را در آوردند و روی فرش نشستند. او هم برای‌شان چایی و هلوهای رسیده آورد. بعد که حوصله‌شان سر رفت، از او خواستند سرش را روی لبه‌ی گلخانه بگذارد. دشمنی نداشت. دوستی هم نداشت. کنار دبیرستان صوفی یک مغازه‌ی کوچک به هم زده بود به امید زنگ تفریح بچه‌ها. یک چشمش مادرزاد جای دیگری سیر می‌کرد و چون اسمش حسین بود، مادرش وقتی آمد از سر کوچه ناله می‌کرد: وای حسین کشته شد و مردهای دنبالش دم می‌گرفتند: مظلوم، حسین... آخرش معلوم نشد آن چند نفر از کجا آمده بودند. مامورها هرکس را که می‌دیدند می‌بردند کتک می‌زدند تا بلکه یکی‌شان گردن بگیرد. یکی دو‌ نفر قتل را گردن گرفتند. یکی از آن‌ها عزت مرغی بود. نمی‌توانست پای مرغ ببندد. آن یکی جعفر یخی بود. در عالم خماری توی بازداشتگاه مقر آمده بود. یک نخود تریاک بهش داده بودند و راضی شده بود صحنه را بازسازی کند. وقتی از خانه بیرون آمدند، مامورها از زور خنده خودشان را خیس کردند. خودش هم می‌خندید. یکی‌شان از او‌ می‌خواست دوباره نشان بدهد چجوری پایش را بین شانه‌های حسین گذاشته. او هم که رویش باز شده بود همان اداها را تکرار می‌کرد. معلوم نشد از کجا آمده بودند. کسی ندانست کی بودند و چرا از حسین خواسته بودند سرش را بین گلدان‌های شمعدانی بگذارد.

بافه‌ی دهم

بن خانه را که کندیم، مارهایی در آمد به چه بزرگی. سر هرکدام‌شان اندازه‌ی کف دست. آن پایین تا دلت بخواهد فرصت داشتند و بچه‌های جورواجور درست کرده بودند. بچه‌ها هم بزرگ شده بودند و چون نمی‌دانستند به چه دردی می‌خورند، با هم ور رفته بودند و موجودات دراز سیاهی مثل خودشان بار آورده بودند. ما هم این بالا بی‌خبر. حالا که بالا آمده بودند، توی هم وول می‌خوردند و نمی‌دانستند ماجرا چیست. پدربزرگم در جوانی پوست یکی‌ از آن‌ها را توی آغل گوسفندها پیدا می‌کند و وقتی پستان یکی از گوسفندهایش می‌ترکد، به صرافت می‌افتد مار را گیر بیندازد. موی منیژه‌باجی را آتش می‌زند، تاپاله می‌سوزاند، اسپند دود می‌کند. به رحمان می‌گوید توی سوراخ‌های دیوار بشاشد. هر کاری که فکرش را بکنید. دست آخر وقتی می‌بیند از مار خبری نیست، تمام سوراخ‌سنبه‌ها را ساروج می‌گیرد. مار که آن پایین گیر می‌افتد، می‌بیند فرصت خوبی است که نسلش را زیاد کند. خاک‌ها که زیر و رو شد و مارها رو آمدند، دایی بزرگم که به بیل دستش تکیه داده بود، تفی زمین انداخت و گفت: «این از خواص انقلاب است. وقتی خاک را این‌جور هم می‌زنی، تازه حالی می‌شوی که در خانه‌ات چه خبرهاست. حالا با این‌ها چه کنیم؟» راست می‌گفت. پدربزرگ عرق پیشانی‌اش را خشک کرد. کام درستی از سیگارش گرفت و گفت: «من چهل سال است دنبال این جاکش‌ام. ببین چندتا شده‌اند. همه‌شان را می‌سوزانیم.» دایی گفت: «تا بخواهیم مشعل گاز را بیاوریم و روشنش کنیم، این‌ها رفته‌اند خانه‌ی همسایه‌ها. وقتی خانه‌مان را ساختیم و با خیال راحت فرش و موکت انداختیم، باز برمی‌گردند سر جای اول‌شان.» راست می‌گفت. تا ما گرم این نقل‌ها بودیم، مارها غیب‌شان زده بود. پدربزرگ پوست یکی‌شان را برداشت و به همه‌مان نشان داد. گفت: «منتظرشان می‌مانم.»

بافه‌ی یازدهم

در فنجان چایی کسی هست که او به صفات من اخم می‌کند. درها را بسته‌ام. زبانه‌ها را در قفل‌ها ایمن کرده‌ام. پرده‌ها کشیده است و صدایی که برمی‌خیزد، صدای تُرد گشودن دکمه است. صدای زبرِ پایین‌رفتن زیپ‌ها و صدای خلاصی از پوسته‌ای که شرم بر پوست می‌چسباند. او کلمات را با دندان‌هایش آزمایش می‌کند. کلمات از لبان او شره می‌کند و در تمام ساعات، او داور خاموش زبان‌هاست. کودکان از پستان مادرش می‌نوشند. مجانین او را بر قله‌های تموز خود آب می‌کنند. سپوران خسته بر او جارو می‌کشند. شاعران دندان‌های عاریتی او را در دهان می‌گذارند. در گنجه‌ها و پستوها نگاه ناظر او بر شانه‌ها علامت می‌گذارد. ناسیراب و اندیشناک، اسب‌هایی در آشپزخانه پنهان کرده است. او را سرِ شستنِ صفات از لباس‌های من است.

تصویر چهره‌ی خون‌آلود فرخنده، تصویر راستین زندگی است. چنین هنگامه‌ای است جهانی که در آن بروز کرده‌ایم. کسی را سر دوستی و روی مهر نیست. رفاقت، دندان‌شکسته است. آدمیزاد تنهاست و دنیا جنگلی است یادبود اشارات قدیم. در چنین میانه‌ای سنگ می‌دهند، می‌درند و می‌سوزانند و هیچ‌کدام را سر مدارا نیست. آدمیزاد خود جانوری بدین‌سان بی‌کس است که فرخنده بود و کُشنده بس بی‌پناه‌تر از کشته است. فرصت مهیب زندگی، فرصت کوتاه بسودنِ زخم‌هاست. محاصره‌ای است که به خون می‌شکند و چه سود از زیستن به‌زیر آفتابی که او دشمن آب است و غالب است بر جهاتِ درد؟

بافه‌ی دوازدهم

یکی از شب‌های نخفتن، خودم را در یکی از رباعیات خیام پیدا کردم. همان‌طور که رباعی کم‌کم به من غالب می‌شد، سوراخ‌هایی روی پوستم پیدا کردم که عمری هیچ‌کدام‌شان را ندیده بودم. اولش خیال کردم از آن خال‌ها یا لکه‌های فصلی است یا دانه‌های قرمزی که بی‌خبر پیدای‌شان می‌شود اما چراغ را که روشن کردم دیدم سوراخ‌هایی کرده‌اند به چه گشادی. مفصل‌ها را سوراخ کرده بودند برای عبور طناب‌هایی نامرئی و حالا می‌دیدم که طناب‌ها خورده شده‌اند و همان‌طور که روی موهایم برف می‌نشیند و پوستم از بخار نفس بهرام اکسید می‌شود، طناب‌ها و سوراخ‌ها هم وا می‌دهند و آن سخت‌کوشی اولیه را ندارند. آن رباعی قفسی بود که کسی مرا با حسی از بداهه‌سرایی و شوخ‌نگری در آن انداخته بود. آن هم ساعت چهار نیمه‌شب در سکوت سراسری شهر وقتی خبرنگارها برای شکنجه‌ وضو می‌گیرند و فرشتگان عذاب بیدار می‌شوند. قفسی در چهار دیوار سترگ که مرزهای کالبد من با تخت و کتابخانه بود. دیدم که حقیقتن لعبتکی هستم که لعبت‌باز ولنگاری با ریسمان‌های پکیده‌ی جبر به نوشتن وا می‌داردم و دل رحیم من را به هیچ می‌گیرد. مرغزاران سبزم را پشت دیوارهای دیروز نگه می‌دارد و می‌رقصاندم تا گیسو به دهان‌ مکنده‌ی آن جاروبرقی فراخ بدهم.

بافه‌ی سیزدهم

وقتی اولین و آخرین فیلمم را ساختم، هفده‌ساله بودم. فیلم کوتاهی بود در دو اپیزود و بازیگرش را از صف نانوایی برداشته بودم. مثل کارگردان‌های بزرگ و مشهور که یکی را می‌بینند و خاک‌سارانه به او پیشنهاد می‌دهند. از قیافه و عینک پسرک خوشم آمد. زبل بود و هرکس را می‌دید یکی توی گوشش می‌زد. از توی دست در می‌رفت و سلوک باطلی داشت. به او گفتم می‌آیی فیلم بازی کنی؟ گفت باید به مادرم بگویم. رفتم و مادرش را راضی کردم. زن خیال می‌کرد پسرش را توی تلویزیون نشان می‌دهند و من بازیگری چیزی هستم. هرچه هم توضیح می‌دادم به‌خرجش نمی‌رفت. پسرک را گفتم فردا فلان جا می‌بینمت، لباس‌هایت را عوض نکن، عینکت هم همین باشد. فردایش آمد. دوربین را در شلوغی بازار روبه‌روی یک کفترفروشی مخفی کرده بودیم و قرار بود پسرک بیاید آن‌جا دوچرخه‌اش را پارک کند و بعد که می‌رود توی یکی از مغازه‌ها، جوانکی بیاید دوچرخه‌اش را بدزدد. یکی دو بار که برداشت را گرفتیم، کفترفروش‌ها به‌گمان این‌که جوانک واقعن دزد دوچرخه‌ است مچش را گرفتند و کشیدند توی مغازه و تا ما به دادش برسیم، یک کتک مرتبش زدند. حالی هم نمی‌شدند. هرچه می‌گفتیم بابا جان این‌ها همه‌اش فیلم است و این‌ بیچاره بازیگر ماست، به خرج‌شان نمی‌رفت. کتکش را که خورد گفت من دیگر بازی نمی‌کنم و رفت. یکی از کفترفروش‌ها گفت من به‌جایش بازی می‌کنم. دیدیم قیافه و هیکل کج و کوله‌ای دارد و مشتاق هم هست، قبول کردیم اما نما را بیش‌تر از بیست‌بار گرفتیم. می‌آمد دوچرخه را بدزدد، چپ و راست را که نگاه می‌کرد، پقی می‌زد زیر خنده. دستمال یزدی دور گردنش را روی دهانش کشیدیم تا کار در آمد اما توی برداشت نهایی هم مشخص بود که چشم‌هایش می‌خندد. حالا نمی‌دانم به ریش خودش یا به عاقبت ما.

بافه‌ی چهاردهم

دانستم که چشم‌اندازها در برابرم خاموش شده‌اند. خورشیدی که می‌شناختم، با شعاع‌های مبارک نور، با رنگ‌دانه‌های رنج و سرنج در دهان سیاه‌چاله‌اش فرو می‌افتد و قلبم از وظیفه و وجدان تهی می‌شود. پا از روی سایه‌ام که روی نیزارها و پشته‌ی سنگ‌های منتظر افتاده بود برداشتم و گذاشتم تا بر فراز راه‌ها و مرغزارها بال بکشد و آن طرف امروله به خداحافظی دست بتکاند. گذاشتم تا برود و آن‌چه را از حالت من از بر کرده است به بادها بگوید. سنگی کنار راه برمی‌خیزد و پرنده‌ای از دل نیزار به آن‌سوی گورستان پر می‌کشد. دانستم که تپه ماهورها رفته‌اند و‌ کلمات که ته گودال ذهن‌ لرد بسته‌اند دیگر نمی‌توانند از شیب حلقوم و سنگ سیبک‌ها بالا بیایند.‌ در پناه این واقعیت مشبک، به زیر کهکشانی که بر جهالت و رنج می‌سوزد، گردن‌بند فرزند داوود را به گردن انداختم.

بافه‌ی پانزدهم

دیده‌ام که جایی بر مزار دو روسپی گل سرخی روئیده است. در گورستانی که پشت و پهلو به دشت‌ها و مزارع زرد دارد، در آبادی سرگردانی میان سنقر، اسدآباد و کنگاور، بر کوهپایه‌ای دو خواهر را در حصاری فلزی در خاک کرده‌اند و بر مزار آن‌ها گل سرخی پیدا شده است. کسی به گرد گلستان کوچک‌شان نمی‌گردد. هیچ خرده‌شاعری برای مرمر مزارشان شعری نسروده است و ضریح خاموش، زائری ندارد. بوته‌ی گل سرخ را بوئیده‌ام. بر نرده‌های یشمی دست کشیده‌ام. نام‌های‌شان را به درستی خوانده‌ام. اجازه داده‌ام تا غبن که پیش از آن کلمه‌ای بود، به شکل رطوبتی محض بر یقه‌ی پیراهنم بنشیند. به کلماتی که برای گفتن می‌شناسم نفوذ کند. کلمه‌ای که بوده‌ام. کلمه‌ای که خواهم‌ بود. در حاشیه و در رودخانه‌های کم‌عمق. بر کمر و کفل سنگ‌ها. بر بال هر سنجاقکی که بر آب می‌ایستد. بر برگ که از نرمه‌نوری جان می‌گیرد. کسی بر یکی از میله‌ها نواری بسته است. کسی بر سنگ‌ها اشکی فشانده است و بطری رنگ‌باخته را بر سنگ غبارآلود شکسته است. ‌


بافه‌ی شانزدهم

رستنی‌ها پیامبران شهر مردگان‌اند. در وسترن درخشان جان استرجس، «یک روز بد در صخره‌سیاه»، مکریدی کهنه‌سرباز چلاقی که به جست‌وجوی کوماکوی ژاپنی به غرب وحشی آمده است، از همین نشانه‌هاست که به قتل او پی می‌برد. در برهوتی که قتلگاه و مزار کوماکوست، تنها چند گل خودرو او را به مرگ دلالت می‌کنند. مکریدی کمر خم می‌کند، گل‌های‌ هرز را می‌چیند و می‌بوید. گل‌ها گواهی می‌دهند که کومامو آن‌جا خفته است و آن‌چه به عنوان گلبرگ و کاسبرگ و کلاله نشان می‌دهند در حقیقت ذرات کربن و کلسیم و فسفر بدن اوست. رستنی‌ها و علف از جهان مردگان بازگشته‌اند. هر گل و هر سبزه‌ی شوخ که در باد عصرگاهی تکان می‌خورد از سرانگشتان زُخمِ جنازه‌ای رسته است. از جمجمه‌ی آرزوها و قندیل اشک‌ها. از زَهره‌ی پوک فسیلی که تمنای ماده دارد. هر پونه‌ی خودرویی که بر کناره‌ی جوبار ناز می‌فروشد، اورفه‌ای است بازگشته از جهان مردگان. بر برگ گل دست می‌سایم و کسی به تغافل بیدار می‌شود. گلی مرده را می‌بویم و ترانه‌ای عالم وجود را در بر می‌گیرد.

بافه‌ی هفدهم

نمی‌توانم جهان‌وطن باشم. همین زبانی را که می‌دانم و همین وطن ویرانی را که می‌شناسم، یک اتاق در همین نقطه و ذهنی شعله‌ور در زمان جاری. نمی‌توانم کاری برای نزدیک‌ترین دوستان زندانی‌ام بکنم. توانایی تسلای غم‌زده‌ای را ندارم و اگر پیرمردی چند دقیقه بیش‌تر کنارم بنشیند، به‌گمان این‌که در آستینش شنود گذاشته‌اند از محدوده‌ی او می‌گریزم. نمی‌توانم برای آزادی مسلمانان اویغور یا مرگ سیاهان امریکا هشتگ بزنم. برای خواندن شعرها و نوشته‌جات این چندده‌هزار شاعر و ترانه‌سرای گرسنه وقت ندارم. برای سگ‌های شَل و ولگرد که می‌دانم چه موجودات درست و توسری‌خوری هستند کاری نمی‌توانم بکنم. برای آدم‌های بدهکار محله‌ام و برای نسناس‌هایی که می‌شناسم. ساده‌انگاری است که بگویم جهان‌وطن یا گیاه‌خوار یا مدافع چیزی هستم. سنگر و پشته‌ای برای دفاع ندارم. در عقایدی که داشته‌ام ترک افتاده است اما خاطرم نیست چه اعتقاداتی داشته‌ام. گربه‌بازی و یوگا را خوش ندارم و وزنم از نود گذشته است. دیگر نمی‌توانم هر کتابی را بخوانم. بیش‌ترشان را بو می‌کشم. بوی بیش‌تر کتاب‌ها یک چیز است: «من آدم مهمی هستم.» شصت و سه یا هفتاد درصد کتاب‌ها همین بو را می‌دهند. نویسنده‌ها و شاعرهای «گاهی شعر»، «گاهی ترانه» را از هفتصد متری می‌شناسم. درهای بی‌لولا را باز نمی‌کنم. فقط به آدم‌هایی زنگ می‌زنم که هنوز به مرحله‌ی «من شاعر بزرگی هستم.» نرسیده‌اند. از آدم‌های دانشگاه، دکترها و خصوصن دانشجوهای ارشد به بالا می‌گریزم. جانورهایی میان‌شان دیده‌ام. از مدیرها و مقاماتی که لب دریا می‌روند بیزارم. از بچه‌های آن‌ها و خصوصن پسرهای‌شان بیش‌تر. وقتی آن‌ها را می‌بینم راهم را کج می‌کنم. نمی‌دانم چطور می‌شود این موجودات را می‌سازند. کچل‌ها را دوست دارم. از آن‌ها که می‌نویسند: «درودا و سرودا مهربانویم!» بیزارم. از مهربانوها بیش‌تر. ایستادن در بالکن‌های تنگ را دوست دارم. تکیه‌دادن به دیوارهای سیمانی و نوشتن بر کاغذهای نرم را. جهان‌وطن و فعال حقوق بشر را نه. فکر می‌کنم بیش‌ترشان از جیب پرپول و وقت زیاد به سرشان می‌زند.




بافه‌ی هجدهم

بنوش ای پشه، این خون من است. تو برف ندیده‌ای. زمستان را نمی‌شناسی. در این خون، ناسپاسی آدمیزاد، میل به تفأل، کربن، وسواس شمارش دندان‌، خریت، آلومینیوم، هراس از مردن، کلسیم و رنج پنهان است. بنوش ای پشه‌ی تابستان. از پوست ران‌هایم که سبک‌تر است. تو زمستان را نمی‌شناسی. آن دانه‌های سفید را ندیده‌ای که با درماندگی در بعدازظهر پنج‌شنبه به زمین می‌افتند. بنوش ای پشه. کوفت کن. این کلسیم و رنج است.

بافه‌ی نوزدهم

کسی گفته است: «شعر فارسی بعد از شاملو مُرد و تمام شد!» این کلامی خام و نگاهی مبتذل به ادبیات است. هر سینه‌چاک و مریدی، مراد خودش را به آسمان می‌رساند. رفتار چاکرمآبانه همیشه آلوده به تعصب است. در نظر یک چاکر خودباخته، انسان‌های جریان‌ساز و جذاب، بت‌واره‌ها و خدایانی هستند که باید به پای‌شان افتاد و به زیارت‌شان رفت. انسان‌های دیگر در نظر او موجودات بی‌خاصیتی هستند که برای خالی‌نبودن عریضه آمده‌اند. او مخلص و چاکر و هوادار است، اما ادبیات عرصه‌ی چاکری نیست. احمد شاملو، یکی از بزرگ‌ترین شاعران ادبیات فارسی است و دست بر قضا بن‌مایه‌ی شعر و اندیشه‌ی او چاکرمآبی و بت‌پرستی را نکوهش می‌کند. بدا به حال بامداد که چنین خواننده‌ی کم‌خردی دارد که او را نه کوچه‌ای بی‌انتها که بن‌بستی برای شعر فارسی و سنگ قبری بر شاهکارهای بی‌نظیر این ادبیات بزرگ می‌بیند! شاملو شاعر آزادی، انسان و حرکت است. هرقدر که شعرش در ساحت زبان اقتدارگراست، اندیشه‌اش به انسان افق‌های آزاد را سفارش می‌کند. شعر فارسی پس از او نیز نفس می‌کشد.

بافه‌ی بیستم

صفت‌ها لج‌بازترین کلماتی هستند که می‌شناسم. آن‌ها به هرچیزی رنگ و بو و مزه می‌دهند. آمبیانس می‌سازند و مرا وادار به داوری می‌کنند. از آن‌ها می‌گریزم. از کسره‌ی مضطربی که آن‌ها را آغاز می‌کند. از سکوتی که نازل می‌کنند. از گردبادهای حضورشان. وقتی به کلمه‌ای متصل می‌شوند، من ذره‌ای از خودم را از دست می‌دهم. وقتی می‌نویسم «اتاقِ تاریک»، اتاق تا ابد تاریک می‌ماند و وقتی می‌نویسم «خانه‌یِ روشن»، پرده‌ها کنار می‌روند و بی‌خوابی خانه را از نفس می‌اندازد. یادداشت‌های روزانه‌ی ده‌ساله را فقط به خاطر حضور آن‌ها به آتش کشیدم. صفات را در کیسه‌ی بزرگی ریختم، به بیابان رفتم و زیر نور مهتاب حرف به حرف سوزاندم‌شان. به خانه برگشتم و وقتی مادرم گفت که شبِ چله‌یِ خلوتی است، دانستم که آ‌ن‌ها در خانه‌اند و من محکوم‌ام که تا ابد نگاه پرسان، ملامت‌گر و سوزان‌شان را روی بدنم، خصوصن پیشانی‌ام تحمل کنم‌.

بافه‌ی بیست و یکم

آن‌که می‌میرد، همیشه دیگری است، چرا که تاریخ ممات را زنده‌گان می‌‌نویسند. ای صف در صف ایستاده چه می‌شناسمت! ای بی‌شماران! ای عم بی‌قرار، ای عمه‌، ای برادر که چهره‌ای می‌جویی. که دستی و سینه‌ای می‌جویی تا بر تو ببخشایند. ای بی‌شمار دهان‌ها که آنان خاک بر بادتان می‌خوانند و من شکاف خیس آبشاران. در صف بی‌سرانجام مردگان بر درگاه هزاران زهدان، به زاری و یأس. ای جد اسب‌سوارم، ای مادر، ای سنگ دره‌ی تاریک. به شُش‌ها و دهانم خوش آمدید. اینک اکنونی که سهم شماست. اینک زندان نفس‌ها که اکنون‌اش می‌خوانند. به رگ‌ها و زبانم خوش آمدید. چه می‌شناسمت ای پدر، چه می‌شناسمت ای پسرعمو، چه می‌شناسمت ای دایی آویزان از درخت گردو. به چشم‌ها و لامسه‌ام خوش آمدید. به زندان نفس‌ها که اکنون‌اش می‌گویند. به تجرید ساده‌ی من خوش آمدید. چه ترانه‌ها که می‌خوانید. چه رنج‌ها. چه غروب‌ها.

بافه‌ی بیست و دوم

با مردگان بسیار سخن گفته‌ام و آنان به زبان خود، به شعر، پاسخم گفته‌اند. بر پاره کاغذی، شعری از نیما خواندم و در آفتاب غبارآلود تابستان بر خود لرزیدم. شعری بود که مردی بر قمر تیتان نوشته بود و بادهای ارغوانی نور آن را به سرزمین من‌ آورده بودند. از زبانی سترگ که نمی‌شناختم. زبانی بود کرانه‌کرده از قوس بلند کهکشان و چون صاعقه‌ای بر ترکه‌ی من فرود آمده: «من دلم سخت گرفته است/ از این مهمان‌خانه‌ی مهمان‌کشِ روزش تاریک!» به خودم گفتم بر کدام سیاره با چنین زبانی سخن می‌گویند؟ و یک‌بار در بازار مهاباد دخترکی با عروسکش سخن می‌گفت و عروسک پاسخش نمی‌داد. پاییز بود و به دلم افتاد که یکی از ملکان عالم بالاست که به کالبد آدمیان آمده است. به غمزه با عروسکش سخن می‌گفت و عروسک با چشم‌های بلوری تنها نگاهش می‌کرد. بسیار با آدمیان سخن گفته‌ام و به شعر پاسخم گفته‌اند. بسیار با رودها و با باران که بر پاهای بسیار بلندش بر کوچه‌ها گذشته است. به شعر شنیده‌ام آن‌چه را درخت به خیابان گفته است و آن‌چه را که عاشق به بستر تاریک. با باریکه‌راه که لخت و عور به نی‌زار کوچک رسیده‌ است. با میزها، صندلی‌ها، قوطی‌های ناراضی در سطل زباله و با نخستین برف. و به روزگاری بر خویشتن شکفته‌ام.‌

بافه‌ی بیست و سوم

با پدر به آبادی رفته‌ایم و ما را به خانه‌‌هایی در غروب مهمان کرده‌اند. عموها و‌ خاله‌هایی از ما پذیرایی می‌کنند که گورهای خاموش‌شان را برای ساعتی ترک گفته‌اند تا به ما خوش‌آمد بگویند. در بشقاب‌های ملامین‌مان که نقش زنان تنها و منتظر دارند، میوه‌های کهنه و رنگ‌پریده می‌گذارند و لک‌لک‌ها با پاهای بسیار بلند بر عرشه‌ی درهم‌شکسته‌ی پنجره پا می‌کشند. در گوشه‌ی بشقاب من زنی پشت پنجره ایستاده است و آن‌طرف‌تر پشت سروهای طناز مردی نی‌لبک به دست نشسته است. نمی‌دانم پدر هم می‌داند که خواب می‌بینیم یا نه. می‌خواهم به او بگویم که ما به خواب مردگان خطور کرده‌ایم و بیش‌تر کسانی که دور سفره نشسته‌اند، دهانی برای بلعیدن و دندانی برای خندیدن ندارند. لک‌لک‌ها‌ منقارهای بلند‌شان را زیر بال‌های‌شان می‌برند و بعد تکه‌ای از گچ دیوار روی زمین می‌افتد. یکی از عموها که احتضار او در خاطرم مانده است، دست روی شانه‌ام‌ می‌گذارد و بشقابی تعارفم می‌کند. در بشقاب تکه‌های پشیمانی و گونه‌ای از سکوت، استخوانی و شانه‌ای از ملال است. به پدر می‌گویم که عزم رفتن دارم. من از این خانه‌های همیشه غروب باید بیرون بروم. ‌‌بعد کوچک‌ترین‌شان در را برایم باز می‌کند و خانه در ظلمتی ابدی فرو می‌رود. پدر آن‌جا می‌ماند و می‌بینم که از پشت پنجره به بدرود دست تکان می‌دهد. در غروبی ابدی دهکده‌ی تاریک را ترک می‌گویم. درخت‌ها به هم‌ می‌آیند و همه چیزها که می‌شناختم در مه و حسرت فرو می‌رود. راه‌های‌‌ کوچک‌. چینی که به پیشانی قرق‌تپه بود و گودی شانه‌ی خان‌گورمز. پا از روی سایه‌ام بر می‌دارم. سایه‌ام آزاد می‌شود و در ابرهای غم‌بار روزهای آخر آبان می‌آمیزد. به خودم می‌گویم اگر مرگ می‌تواند‌ مرا به اتاق تاریک بازگرداند، به شهادت در خواب رضا می‌دهم.

بافه‌ی بیست و چهارم

مردی خسته پشت به دیوار داده، بر دروازه‌ای باز و در هم شکسته. دو لاشه‌خوار بر بلندی دو سوی دروازه نشسته. اسبی گوش‌به‌فرمان و نفس‌بریده در برابر مرد، و درختی که زیر آسمان ابری در باد تکان می‌خورد. مرد که با افسوس و بیزاری دورشدن هم‌قطارانش را تماشا می‌کند، «دک سورتن» است و به زیر آفتاب همه‌چیز را باطل در اباطیل و در پی باد می‌بیند. میزانسن نشان می‌دهد که حادثه‌ای بزرگ روی داده و به پایان رسیده است. دو وسترنر قدیمی که زمانی رفیق‌های جان‌جانی بوده‌اند، حالا در برابر هم ایستاده‌اند. دک سورتون برای آن‌که به زندان نیافتد، به همراه مشتی جایزه‌بگیر لاشخور، رفیق قدیمی‌اش «پایک بیشاپ» را تا شهری مرزی در مکزیک دنبال می‌کند اما هنگامی می‌رسد که دار و دسته‌ی ماپاچی، بیشاپ و افرادش را کشته‌اند. همراهان دک درست در لحظه‌ای که کرکس‌ها روی جنازه‌ها نشسته‌اند، آن‌ها را لخت می‌کنند. دندان‌های طلای‌شان را می‌شکنند، کفش‌ها و لباس‌های‌شان را می‌دزدند، جیب‌های‌شان را خالی می‌کنند و مست و مسرور از این لاشه‌خواری به سمت امریکا به راه می‌افتند. اما دک که جنازه‌ی رفیق قدیمی‌اش را دیده، آن‌جا بر زمین نشسته و رفتن کرکس‌های دوپا را تماشا می‌کند. به حسرت و افسوس سر تکان می‌دهد و لبخندی عجیب که آمیزه‌ای از بهت، سرگشته‌گی و دل‌زده‌گی است روی لب‌هایش افتاده است. این میزانسن شعری به زبان سینماست. پکین‌پا شعری ساده نوشته و قابی جاودانه آفریده است. می‌توانم در نگاه غم‌بار دک سورتون بخوانم: «جهانا سراسر فسوسی و باد / به تو نیست مرد خردمند، شاد». این تصویر از بزرگ‌ترین وسترن تاریخ سینما را، جایی در وجودم به خاطر کشیده‌ام و هربار که جهان را دربست در چنبره‌ی لاشه‌خواران پست می‌بینم، نگاه و پوزخند عجیب دک سورتون را به یاد می‌آورم. چه بی‌اعتبار، چه زیبا، چه نابه‌سامان است جهان.

بافه‌ی بیست و پنجم

ترازهای انسانی کمک می‌کنند تا انسان هرچیزی را بپذیرد. لعنت را، فقدان را، سیه‌روزی و بُهت را. هنگامی که خوابیده‌اید، ترازها در اعماق در حال بالا و پایین‌رفتن‌اند و یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شوید و احساس می‌کنید در لعنت یا سرگشته‌گی به قرار رسیده‌اید، نشانه‌ی آن است که ترازها به تعادل رسیده‌اند و دریافت‌های شما را به تعادل رسانده‌اند. عمر خوشی‌ها را کوتاه می‌کنند و عمر اندوه را. نمی‌گذارند تا دیوارهای ناامیدی بیش از اندازه بالا بروند و نمی‌گذارند کسی در سرمستی مدام غوطه بخورد. در تراژدی‌های کلاسیک، ترازها را بسیار بالا می‌بستند تا هنگامی که قهرمان‌ها سقوط می‌کنند یا به تباهی می‌رسند، ژرف‌ترین احساسات را در مخاطب بیدار کنند. تراز را روی پادشاه یا شاهزاده یا جنگجویی بزرگ می‌گذاشتند تا هنگامی که او قرار است به اعماقِ شکست و تیره‌روزی فرو بغلتد، از بالاترین قله‌ها افتاده باشد. در تراژدی‌ مدرن، همان‌طور که سراغ روایت‌های خرد و میکروسکوپی می‌روند، ترازها را هم در مقیاس‌های کوچک و فواصل کم به کار می‌گیرند و همان تاثیر را می‌گذارند. حکومت‌های استوار بر پروپاگاندا هنگامی که خبری بد یا پیشامدی هولناک در آستین دارند، ترازهای انسانیِ جامعه را روی بالاترین درجات فلاکت می‌گذارند و هنگامی که جامعه می‌خواهد به خلأ یا حمله واکنش نشان بدهد، ترازها را با پیشامدی سبک‌تر به تعادل می‌رسانند. و نیک می‌دانند که رمه، مومنِ فراموشی است... اسمش را ترازهای انسانی گذاشته‌ام. خط‌کش‌هایی که احساسات انسانی را متعادل می‌کنند تا انسان هرچیزی را بپذیرد و به هر پیشامدی عادت کند. ترازها نشان می‌دهند که جهان از هر صفت و هر نامی تهی است. و نشان می‌دهند که جهان تنها با دریافت‌ها و احساسات ما مرئی می‌شود و معنا می‌پذیرد. بالا، پایین، مغرب و مشرق، وهمِ ناظری است که در میانه ایستاده است و ترازها در هر لحظه جهان را برای او قابل لمس می‌کنند.

بافه‌ی بیست و ششم

معلم درس عربی خوش نداشت کسی دست زیر چانه‌ بگذارد. اگر یکی را دست زیر چانه می‌دید، سقف کلاس را پایین می‌کشید. می‌گفت دخترها دست زیر چانه می‌گذارند و پسر اگر چنین کاری بکند، گردنش را باید شکست. گردن‌های‌ ما زیر بارِ حروف والی می‌شکست. رودخانه‌ها اشکِ والی در دریای مبهم درون می‌ریخت و وقتی یکی از دست‌ها زیر چانه می‌رفت تا بارِ سر را از گردن بگیرد، تکه‌گچی چون تقدیری الهی، گلوله‌ای از کلمات به چشم‌های‌مان فرو می‌رفت. بلا در ساعت سه بعدازظهر فرود می‌آمد و چون سفینه‌ای با مسافرانِ مکافات بر بام مدرسه می‌نشست. چشم‌هایش چون عقوبتی فراخ می‌شد. انگشترها صدا می‌کردند. ریش‌های منظم سر می‌رسیدند. گوش‌ها را می‌گرفتند. به او می‌گفتند که مثل دخترها ژست گرفته است و حالا می‌خواهند پسر بودن را نشانش بدهند. با گوش‌ها او را از روی نیمکت بالا می‌کشیدند. با گوش‌ها او را پای تخته سیاه می‌کشاندند و مشت و لگد و کلمه او را در خودش مچاله می‌کرد. گِرِهی والی، غمی والی، سرنوشتی والی که بر عضلاتش ترکه‌ی آلو می‌زدند. موجودی که بود، اما خوانده نمی‌شد و فقط به هنگام درد به شکل ناله‌ای خفیف به واقعیت نشت می‌کرد. فعلی مستفعل که بنا بر گریه می‌گذاشت. ماضیِ استمراریِ درد. جمعی از مکسرِ تنهایی. اسمی سماعی و فراموش‌شده، لکه ابری با مصدری جعلی و گوساله‌ای که پروردگار مُهری گران بر دل و دهان و گوش و چشم‌هایش زده بود و او را با اصحاب نار به جهنم می‌فرستاد... می‌نشست و وقتی دردِ دست‌هایش کم می‌شد، اشک‌هایش را پاک می‌کرد. دست زیر چانه می‌گذاشت و از پنجره آسمان ابری یکشنبه را تماشا می‌کرد.

بافه‌ی بیست و هفتم

‌ دیدم که می‌بوسند. بر گذرگاه نسیان، زیرِ سایه‌یِ مرگ. صدای چیدن یک دو خوشه آمد. به ایوان رفتم و تماشا کردم. در پناه آپارتمان‌ها، زیر شانه‌ی خمیده‌ی هره‌ها و در نظارت گلدان‌ها. تنگ در آغوش هم با چشمانی فراخ، وحشت‌زده، تب‌دار، و ستاره‌ی تاریک در کارِ تبخیرِ زمان‌ها. دو زمانِ به‌هم‌تنیده، دو جهان متوازی، بر قرار عاداتی که آدمیزاد می‌شناسد. در خلوص شب آبان و به‌زیر پرتوهای کشنده‌ی بهرام. به چشم دیدم که می‌بوسند. بعد، مرد در کاپشن سیاهش به تاریکی برگشت. سپوری از شکاف دیوار سر کشید. زن ایستاد. مرد که دور شد، سپور جارویش را به دیوار تکیه داد و به زن که لب‌هایی خیس داشت، پرتقال کوچکی تعارف کرد. زن پرتقال را برداشت. آن را در جیب پالتویش گذاشت و وقتی کلید را در قفل در می‌چرخاند، سپور به تاریکی پشت شمشادها رفته بود. ‌


از عادات مرگ است که در بوسه بروز کند. بوسه، فریبی آزموده‌ است و زادنِ هر نوزاد، شکفتنِ مرگ است. هنگامی که دو زمان متوازی به هیئت مردی و زنی به هم می‌پیچند، مرگ در لباسی براق سر می‌رسد. میوه‌ای تعارف می‌کند و جاروکشان دور می‌شود. خیابان‌ها و بسترها، تراس‌های خاموش و درختان انبوه را شعاعِ اشارات مرگ روشن می‌کند. هر بوسه‌ی نازکی که دو زمان بعید را به هم متصل می‌کند، قطره‌ای از زوال است که بر پیشانیِ زندگی می‌افتد. زن، میوه‌ی نوبر را در جیب پالتویش می‌گذارد و از پله‌ها بالا می‌رود. ستاره می‌تابد و مرد، ناگزیر از ظلمات بیرون می‌آید.

@mohsentowhidian